|
داستانها کوتا
ãæÖæÚ ãØáÈ : داستانهای کوتاه
موشی که شیر را نجات داد
حالا، وقتی شیر با هیبت و دبدبه از میان درختان جنگل میگذرد، نمی توانم نعره های او را که سخت تکان دهنده بودند، به یاد بیاورم.
اما از روی یاد داشت ها حدس میزنم، که آن جریانات، حقیقت بوده، از رویا و افسانه فاصله دارد
شیر، اسیر دام شکاری، شب خوبی نداشت، و از همین رو تا ناوقت ها، نعره های وحشتناکش همه ساکنان جنگل را ناراحت ساخته بود.
موش سپید اندام، که دنگر تحمل بی خوابی را نداشت، از سوراخش جستی زد و فریاد کنان به دیگر حیوانات جنگل گفت:
-" های ! یکی نیست سلطان جنگل را از مرگی که هر لحظه به او نزدیکتر می شود، نجات دهد؟!"
حیوانات انگار در خواب زمستانی رفته بودند که هیچ آوازی از جای بلند نشد. در حقیقت آنها فکر می کردند که شیر از دامی که شکاری آن را از پوست درختان زهر آلود بافته، هرگز نمی تواند رهایی یابد.
موش سپید اندام، خاموشی حیوانات را دید، نزدیک جای رفت که شیر در آنجا اسیر دام شده بود.
شیر وقتی موش را بالای سرش دید، آواز رعد آسایی کشید و گفت:
- آی موش سپید اندام، ترا زهره این که نزدیک من بیایی از کجا شد؟
مگر مرا به بند دیدی که جرات یافتی؟
موش مکثی کرد و گفت:
-" آی سلطان مرا به بزرگی و توان تو باور زیاد است، اما به من بادیده، تحقیر مبین، مباد که من تنها رهایی دهنده تو باشم!"
شیر با همه درد، لبان تشته اش را به لبخندی گشاد و مسخره آمیز گفت:
-" من مرگ را با آغوش گرم می پزیرم، اما رهایی به دست یک موش را نه!"
موش رو کرد به جنگل و دید که از لابلای شاخه ها و برگ ها بسیاری از حیوانات جنگل به آنها چشم دوخته اند.
موش گفت:
-" ای یاران و دوستان سلطان بزرگ که همیشه از او بخشش و شفقت دیده اید، کدام شما به یاری اومی شتابید؟"
چنانکه موش سپید اندام پنداشته بود، هیچ آوازی بلند نشد.
شیر غرید:
-" چرا به کمک من نمی شتابید ای یاران که در روز های بد همیشه به کمک تان شتافته ام."
حیوانات همصدا فریاد کردند:
-" شکاری ترا در دامی که از پوست درختان زهر دار بافته، اسیر کرده است، ما چگونه می توانیم به تو کمک کنیم."
موش سپید اندام قدمی پیش نهاد و با غرور گفت:
-" ای سلطان جنگل! تو همیشه مرا کوچک و حقیر پنداشته ای. اگر پیش روی همه حیوانات جنگل از من خواهان کمک شوی، آنچه از من می آید دریغ نخواهم کرد."
شیر که دیگر هیچ راه حل دیگری را نمی دید با آواز ترحم بر انگیزی گفت:
-" دیریست به بندی افتاده ام که نیرو و توان مرا کاهش داده است، و صبح هنگام شکاری سر می رسد و من جز به دست تو خلاصی ندارم، پس ای دوست که من بزرگی ات را هیچ گاهی ندیده بودم، به من کمک کن و این بند ها را بگشا!"
موش با سرفرازی قدمی پیش گذاشت و دندان بر طنات های نهاد که همه فکر می کردند به زهر آلوده است.
گوره خری فریاد کنان گفت:
-" ای موش مگر از زندگی ات سیر آمده ای که دهن به زهر می آلایی؟"
موش چیزی نگفت و به جویدن طنابها مشغول شد.
خرگوش معصومانه نالید:
-" تو به من می گفتی، زنده گی زیباست و باید از آن لذت برد، پس چرا زنده گی را چنین ساده می خواهی از دست دهی؟"
گربه گفت:" من دیری منتظر بودم که از لانه برایی، حال خود را به زهر آغشته می کنی!"
موش که کارش ختم شده بود گفت:
-" ای سلطان تو میتوانی از دام بیرون بیایی."
همه منتظر بودن که موش سپید اندام مرگ را به پیش چشمانش ببیند. اما موش که از تمام راز های جنگل پیر آگاه بود، وقتی شیر را دید که با یک جست از دام رهید گفت:
-" من دیده ام که شکاری پیش از بافتن طناب، پوست درخت ها را می شوید، ورنه زهر دستان خودش را می آلاید و بیمار می کند."
شیر که دیگر موش را تنها یک موجود کوچک و حقیر نمی شناخت گفت"
-" ای دوست، تو نه تنها یک قهرمان، بلکه داناترین حیوان نیز هستی! پس از این من به دوستی تو افتخار میکنم."
پس از آن شیر و موش دوست شدند، گربه که نمی توانست دوست سلطان را شکار کند، جنگل را رها کرد و به شهر رو آورد.
از همین جاست که گربه را در شهر زید میبینیم.
.jpg)
همت پرواز
اژدهای کوچک نمی توانست پرواز کند کوچک بود و هنوز بال های که او را به آسمان ببرد، نداشت.
مادر می گفت: فرزندم، اژدهای کوچکم، نترس، خود را میان امواج باد رها کن، بال هایت را در مقابل باد استوار بگیر،.
تو پرواز خواهی کرد.
اما اژدهای کوچک می ترسید و می گفت: کسی کوچک مثل من پرواز کرده میتواند؟
پروانه، کوچکی که از آنجا میگذشت، حرف های اژدهای را شنید و گفت، پرواز کردن همت بزرگ میخواهد نه جسامت بزرگ.
اژدهای کوچک از حرف های پروانه خوشش آمد و بال گشود به فضای بیکرانه و اولین پروازش را تجربه کرد.
ÇÑÓÇá ÔÏå ÊæÓØ: عبدالله ÏÑ
شنبه بیست و دوم اسفند 1388 |
|